«دست کوچکاش در دستم، وارد آرایشگاه شدیم. مدتی، با تعجب به اطراف نگاه کرد، آرام آرام لب ورچید و ناگهان گریه را سر داد.» این، داستان آرایشگاه رفتن خیلی از کوچولوهاست.توضیحاتی که در خانه داده بودید، کفایت نکرد و او را فقط تا دم در آرایشگاه آورد؛ باقیاش ماند با کرامالکاتبین! دیدن فردی غریبه که در دستاش، قیچی دارد و مدام دور و بر آدم میچرخد، برای کودک، خوفانگیز است. نباید انتظار داشته باشیم کودکانی که بغل غریبه رفتن را دوست ندارند، خود را تسلیم این شرایط کنند. پس، باید دنبال راهحل باشید.










