من خرابم امشب
بوی احساس تو مستم کرده است
مست چشمان سیاهت گشتم
تر شدم از نگهت
من خرابم امشب
می همی می نوشم
و صدایت دل بیمار مرا نیست که آرام کند
رفتی از ابیاتم
رفتی از خاطره ها
من دگر نام تو را با که توانم گفتن؟
من دگر یاد تو را با که توانم خواندن؟
باغ احساس مرا برد کسی
خانه خاطره ام ویران شد
مهربانی ها را سوزاندم
آمدم باز به سویت اما
“تو چرا می نایی”
من دگرگون شده ی دوری تو
من فراسوی محبت خالی
من همه مست کنم ، مست شوم
اما
“تو چرا می نایی”
تو صدایم کردی
من تو را در غزل حافظ و سعدی دیدم
من تو را می دانم
من تو را می شنوم
حس پنهان مرا ، چه کسی باور کرد؟
تو ولی می دانی حس پنهانم را
من دگرگون شده ام
ترس بی پایانی است
اشتیاقی است عجیب
میل رفتن شاید
تو همانی که مرا دزدیدی
من دگرگون شده ام
من تو را می دزدم
و غزل هایم باز ، پر شود از نگه مست تو و چشمانت
من تو را می خوانم
من تو را می دانم
من تو را می شنوم
آمدم باز به سویت اما
“تو چرا می نایی
منبع: وبلاگ “Fati”
