The ball is in your court

بایگانی برای دسته ’شعر‘

۲۰
خرداد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

بدست sd در دسته شعر

من خرابم امشب
بوی احساس تو مستم کرده است
مست چشمان سیاهت گشتم
تر شدم از نگهت

من خرابم امشب
می همی می نوشم
و صدایت دل بیمار مرا نیست که آرام کند

رفتی از ابیاتم
رفتی از خاطره ها
من دگر نام تو را با که توانم گفتن؟
من دگر یاد تو را با که توانم خواندن؟

باغ احساس مرا برد کسی
خانه خاطره ام ویران شد
مهربانی ها را سوزاندم
آمدم باز به سویت اما
“تو چرا می نایی”

من دگرگون شده ی دوری تو
من فراسوی محبت خالی
من همه مست کنم ، مست شوم
اما
“تو چرا می نایی”

تو صدایم کردی
من تو را در غزل حافظ و سعدی دیدم
من تو را می دانم
من تو را می شنوم
حس پنهان مرا ، چه کسی باور کرد؟
تو ولی می دانی حس پنهانم را

من دگرگون شده ام
ترس بی پایانی است
اشتیاقی است عجیب
میل رفتن شاید
تو همانی که مرا دزدیدی
من دگرگون شده ام
من تو را می دزدم
و غزل هایم باز ، پر شود از نگه مست تو و چشمانت
من تو را می خوانم
من تو را می دانم
من تو را می شنوم

آمدم باز به سویت اما
“تو چرا می نایی

منبع: وبلاگ “Fati”

۲۵
مهر

برای وبلاگم

بدست ak در دسته شعر

وقتی که دیگر نبودمن به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است ،

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن است.

۲۲
مهر

بی تو اما

بدست sd در دسته شعر

نمی دانم چرا امشب نمی آید به چشمم خواب
و احساسم پر از رویاست
و چشمانم کمی بارانی و نمناک
نمی دانم
کسی آرام می گوید که او امشب همین امشب….نمی دانم نمی دانم

نمی دانم چرا امشب کسی آرام می گوید که او می آید
و دستان پر مهرش محبت های پر احساس می ریزد به آغوشم
صدایش بغض دردم را به آرامی درون سینه ام خاموش خواهد کرد
نمی دانم چرا امشب به خوابش دیدم و دیدم که می آید
و چشمانش مرا با مهربانی می دهد پیوند و می خندد
و من پرواز خواهم کرد
و او پرواز خواهد کرد

نمی دانم چرا امشب کسی آرام می گوید که او می آید و می آید
و من تا خود صبح انتظارش را کشیدم
او نیامد
و من آرام خندیدم
و می دانم که او امشب ، همین امشب …. نمی دانم ، نمی دانم

(ادامه…)

۱۵
مهر

کمی خاک

بدست sd در دسته شعر

سال ها پیش از این
زیر یک سنگ گو شه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
***
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت

(ادامه…)

۹
مهر

جمعه ها یه جور دیگست…!؟

بدست sd در دسته شعر

چه جمعه‌ها که یک به یک غروب شد نیامدی                                           چه بغض‌ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن؛ تبر به دوش بت شکن                                                خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه‌ام                                                      دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نیامدی

وعده‏ دیدار نزدیک است ‏یاران مژده باد                                                    روز وصلش می‏رسد، ایام هجران می‏رود

دامن پر از ستاره کنم شب ز اشک چشم                                              چون بنگرم به ماه و کنم یاد روی تو

محض یار مهربان آن مونس و آرام جان                                                   ناله از دل سر دهم وز هجر او اشکم روان

کوری اگر ز عیسی چشمش بشد سلامت                                          بر جمله درد عالم مهدی بود شفایی

ای منتظر، غمگین مباش قدری تحمل بیشتر                                       گردی به پا شد از افق گویا سواری می‌رسد