نمی دانم چرا امشب نمی آید به چشمم خواب
و احساسم پر از رویاست
و چشمانم کمی بارانی و نمناک
نمی دانم
کسی آرام می گوید که او امشب همین امشب….نمی دانم نمی دانم
نمی دانم چرا امشب کسی آرام می گوید که او می آید
و دستان پر مهرش محبت های پر احساس می ریزد به آغوشم
صدایش بغض دردم را به آرامی درون سینه ام خاموش خواهد کرد
نمی دانم چرا امشب به خوابش دیدم و دیدم که می آید
و چشمانش مرا با مهربانی می دهد پیوند و می خندد
و من پرواز خواهم کرد
و او پرواز خواهد کرد
نمی دانم چرا امشب کسی آرام می گوید که او می آید و می آید
و من تا خود صبح انتظارش را کشیدم
او نیامد
و من آرام خندیدم
و می دانم که او امشب ، همین امشب …. نمی دانم ، نمی دانم
می دانم چرا امشب همه افکار من در وصف چشمانش غزل می خواند و آرام می گرید
نمی دانم چرا امشب نمی آید
و باز امشب کسی آرام می گوید که دیگر او نمی آید
و من تا صبح می گویم که می آید ، که می آید
و فردا باز هم فردا
و حسی باز می گوید که او دیگر نمی آید
و من آرام می گویم نمی آید ، نمی آید
تمام رنگ های روشن امید می میرند
چراغی سنگفرش آسمان را می کند روشن
صدای پای یک عابر میان صبح می پیچد
و من خوابم و می دانم که او دیگر نمی آید
سلام . خیلی زیبا بود جدی میگم / خوب بود
ممنونم از حسن انتخابتون